تبليغاتX
زاغه نشینان

ما زاغه نشینان غم دلدار گرفتیم .......دل

 

کنده ز دنیا و ره یار گرفتیم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

***این بیت بالایی رو یکی از دوستای با ذوقم واسه من  سروده.همینجا

می خوام ازش نهایت تشکر رو بکنم. بگم زنده باشی رفیق.هرگز از یادم

نمیره این محبتت.شاعر گمنام واسه ما همیشه پیدایی...***

یا اهورا.دل دوستان پر از غم نکنی...

 

با تیر قضا قامت ما خم نکنی...

 

ای چرخ تورا به حق کوروش سوگند...

 

یک مو از سر رفیق ما کم نکنی..!!!

 

 

نازنینم هر جا باشی

 

قصه نویس تو منم

 

همه نا رفیقن و

 

تنها رفیق تو منم

 

پر سیدند:بهشت را خواهی یا دوست؟

 

گفتم:جهنم است بهشتم بی دوست

 

چه سخت است دربه در بودن

 

مثل توفان همیشه در سفر بودن

 

مانده ام در کوچه های بی کسی

 

سنگ قبرم را نمی سازد کسی

 

مرده ام.خاکسترم را باد برد

 

بهترین یارم مرا از یاد برد

 

بوسه ابتکاری است در طبیعت...برای

 

زمانی که احساس در کلام نمی

 

گنجد...........می بوسمت

 

اتل پیش یه مورچه.قدم میزد تو کوچه.اومد

 

 یه کفش ول کرد.پای اونو لگد کرد.مورچه

 

 ی پا شکسته راه نمیره نشسته.با برگی

 

پاشو بسته.نمی تونه کار کنه.دونه هارو بار

 

 کنه تو لونه انبار کنه.مورچه جونم تو ماهی

 

 عیب نداره سیاهی.خوب بشه پات الهی

 

برای هزارمین بار ازم پرسید تا حالا دلتو

 

شکوندم؟من هم برای هزارومین بار به

 

دروغ  گفتم:نه...تا دلشو نشکنم..

 

گر با غم دوریت نسازم چه کنم؟

 

با یاد تو گر عشق نسازم چه کنم؟

 

چون در نظرم تویی فقط مایه ی ناز

 

گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم؟

 

دارمت دوست به حدی که خدا می داند

 

این گفته فقط باد صبا می داند

 

مهرت ای دوست زمانی ز دلم پاک شود

 

که همه پیکر من زیر زمین خاک شود

 

روزگاریست که من طالب دیدار توام

 

فکر من باش که هردم گرفتار توام

 

من شنیدم که طبیب دل بیمارانی

 

پس طبیب دل من باش که بیمار توام

 

واسه گلی گلدون باش که اگه به آسمون

 

 هم رسید.بدونه ریشش کجاست

 

می دونی چرا معرفتها کم شده؟

 

چون همشون تو وجود تو جمع شده

 

منتظر کسی باش که اگه حتی در ساده

 

 ترین لباس بودی تورو به همه نشون بده و

 

 بگه:این همه ی دنیای منه

 

من در این کلبه خوشم

 

تو در آن اوج خوش باش

 

من به عشق تو خوشم

 

تو به عشق هرکه هستی  خوش باش

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهناز در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 0:39 |

گــــــــــــــــــــــل ســــــــــــــرخ ترانه اي از

احساس برلب دارد و رز ســـــــــــــــــــــــــــــــفيد

 از عشق زنده گوئي آن يكي شــــــــــــــــــاهين

است و اين يكي كبوتــــــــــــــــــــــــــر وار ليكن من

 شكوفــــــــــــــه اي برايت مي فرستم سفيد

وســـــــــــــــــــــــــــرخ با تلالوئي از شور در

برگــــــــــــــــــــهايش بخاطر عشق كه خالص ترين

 و شيرين ترين است و بر لبانش نياز

بوســــــــــــــــــــــــه اي فرياد مي كشد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

***...من و تو...***

تو به من خيره شدي


تو به من مات دوختي


تو كه با نگاهت در شعر من سوختي


از طپش تنهايي سكوتم بر تو خيره شدم


آن زمان كه تو را از بر خواندم


در ذهنت تيره شدم


به شكل خاكستري شعرهايم در نگاهت پاك شدم


در نفسهايت حذف شدم


من كه در هر ثانيه با تو ثبت شدم


اكنون در بادم


مثل شعله اي در باد بي يادم


من تو را از بر خواندم


من كه در شعرم تو را همدرد خواندم


در نگاهت ردپايي از نفرت درك كردم


در گرماي تنت لذت هوس را لمس كردم


در حضور دردم حضورت را حس نكردم


همين لحظه بود كه تو را از شعرم حذف كردم


لحظه اي رسيده است


از نوع حسرت ها


فرصتي ازفاصله ها


زماني به شكل خاطره ها


به ديروز خيره مي شوي


تكرارش مي كني


اين تكرار ترس از فرداهاست


ترس از خاطره هاست


ديروز را از بر كن


فردا را پر پر كن


كه فردايي نخواهيم ديد


كه فرداها همه بي بنيادند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

...گل من...

اي گل عمر من بيا تنگدلم براي تو


گر به سرم گذر كني سر فكنم به پاي تو

 
نام تو ذكر هر شبم عطر تو مانده بر لبم


بسكه زدم ز عاشقي بوسه به نامه هاي تو


موي سپيد فام من مژده ي مرگ مي دهد


از تو چرا نهان كنم زنده ام از براي تو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده توسط مهناز در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 19:58 |
سلام دوستای گلم....شرمنده اگه توی این مدت

نبودم...دلیلش مشکلات کامپیوتری بود..امیدوارم

منو ببخشید.من دوباره اومدم تو جمعتون ..خداکنه

 مثل قدیما پیشم بیایدو حمایتم کنید......امیدوارم از

 یاد دوستام نرفته باشم....

وقتی پیام نمیدم .فکر نکن که بی خیال از تو و

روزگارتم...نه نه عزیزم..به فکرتم به یادتم.زنده به

 انتظازتم..اونجوری که فکر میکنم .حس می کنم

کنارتم آره کنارتم عزیزم

+ نوشته شده توسط مهناز در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 11:10 |

نوشته ي دكتر شريعتي در بارهي دوست داشتن و عشق

دوست داشتن از عشق برتر است

ا عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب مي خوردو دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد...

عشق در قالب دل ها در شكل ها و رنگ هاي تغريبا مشابهي متجلي مي شود. اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد. مي توان گفت كه به شماري هر روحي دوست داشتني هست...

عشق طوفاني و متلاطم است اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت است.

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود و اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد و تنها با ديدارو پرهيز زنده مي ماند

اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است..گاه ميان دو بيگانه ي نا همانند عشق جرغه مي زند و چون در تاريكي است يكديگر را نمي بينند پس از انفجار اين صاعقه است كه از پرتوي روشنايي آن چهره ي يكديگر رامي توانند ببينندو در اين جاست كه گاه پس از جرغه زدن عاشق و معشوق كه در چهره ي هم مي نگرند احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنايي پس از عشق درد كوچكي نيست

امادوست داشتن از روي آشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند...

و ازين رواست كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد و در حقيقت دو روح خطوط آشنايي را از سيما و نگاه يكديگر مي خوانند و پس از آشنا شدن است كه خودماني مي شوند دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساس خودماني بودن مي كنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست اجساس و فهم مي گريزد و سپس طعم خويشاوندي، بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان خود به خود دو همسفر به چشم مي بينند كه به بهشت بي كرانه ي مهرباني رسيده اند...

عشق زيباي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد...

عشق يه فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت دلنشين و صميمي بي انتها و مطلق

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن

عشق خشن است و شديد و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سر شار از اطمينان

از عشق هرچه بيشتر بنوشيم سيراب تر مي شويم و از دوست داشتن هرچه بيشتر مي نوشيم تشنه تر مي شويم دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست است و عشق نيرويي است در عاشق كه اورا به معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه اي در دوست است كه دوست را به دوست مي رساند

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن كه هواداران كويش را چو جان خويشتن دارد كه حسد شاخصه ي عشق است

عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند و همواره در اضطراب است كه ديگران از چنگش نربايندو اگر ربودند با هر دو دشمن مي شود ومعشوق نيز منفور مي گردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است يك انديشه ي بي مرز است از جنس اين عالم نيست

دوست داشتن عشقي است كه انسان دور از چشم طبيعت خود مي آفريند خود بدان مي رسد خود آن را انتخاب مي كند

عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن

عشق گاه جابه جا مي شود و گاه سرد مي شود و گاه مي سوزاند اما دوست داشتن از جاي خويش از كنار دوست خويش بر نمي خيزد سرد نمي شود چون داغ نيست نمي سوزاند چون سوزنده نيست

عشق اگر پاي عاشق در ميان نباشد نيست اما دوست داشتن جز دوست داشتن و دوست سويي وجود ندارد

عشق به سرعت به كينه و انتقام بدل مي شود و آن هنگامي است كه عاشق خود را در ميانه نمي بيند اما از دوست داشتن به آن سو راهي نيست و هر گاه آن كه دوست داشتن را خوب مي داند و خوب احساس مي كند خود را در ميانه نمي بيند به سرعت و به سادگي به فداكاري بدل مي شودو در اين هنگام است كه خود را كه ديگر نيست و ديگر نمي تواند باشد در آينه اي كه دوست دارد لكه اي مي يابد و دستور مي دهد كه آن لكه را از روي آينه پاك كنند اما عشق در اين زمان مي گويد كه تمام آينه را سرتا سر اين آينه را سياه كن اين لكه را بر تمام آينه بگستران اينه را خاك آلود كن تا پس از من ندرخشد برق نزند آه چه مي گويم اينه را بشكن آري بشكن

و به معشوق مي گويد كه پس از من گريبانت را چاك زن هرگز لبخند بر لب مدار هرگز در بستر نرم مخواب هرگز مخواب هرگز همواره گريه كن تا هميشه نا ابد

اما دوست داشتن با همه ي شورو ايمان و نيازش دامن دوست را مي گيرد و به نيروي اسرار ودستور و التماس از دوست مي خواهد كه زندگي كند به او مي گويد

تو بعد از من مي تواني زندگي كني مي تواني اجساس كني دوست بداري تو مي تواني بعد از من هم شاد باشي اما فراموش مكن دوستت را

(برگرفته از كتاب كوير نوشته ي دكتر شريعتي)

+ نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:8 |

روزی فرشتگان از خداوند پرسیدند بار خدایا تو که اینقدر بشر را دوست داری چرا

غم را افریدی خداوند فرمود غم را برای خودم افریدم این مخلوق تا غمگین نشود

به یاده خالق ... نمی افتند

خداوندا.مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مرداب است

 

مسیح

یه بوسه از یه معبد،نور خدا درخشید

به مریم باکره،عیسی مسیح و بخشید

تو حس و حال مریم،یه خون تازه جوشید

میون جهل وغوغا ،مریم خدارو میدید

یه نخل خشک خرما،به حرمتش جون گرفت

تو چشم هر فرشته،انگاری بارون گرفت

روزه گرفت و خاموش،به راه معبد افتاد

یکی به طعنه ای گفت:مریم تو را چه ها گفت

یه کودک برهنه سحم کدوم گناه؟

با آبروی رفته،این زندگیت تباه

بانوی پاک معبد،مادر روح القدوس

با حرکت نگاهش،گفت از عیسی بپرس

مسیح لباشو وا کرد،همهمه ای به پا کرد

لبای خشک مادر،به خنده اعتنا کرد

نفس و عطر مسیحا،مرده هارو زنده می کرد

کورای عصا به دست و صبح سپیده می کرد

مصلوب جهل انسان،این مرد پاک و قدیس

تو آسمون نشسته هنوز شبیه تندیس

دردتو خلاصه کن،با اون دوتا چشمای خیس

بگو خدای عالم،به غیر از تو کسی نیست

من به عشق عاشقم

نگاه کن من چه بی پروا،چه بی پروا به مرز قصه های کهنه میتازم

نگاه کن با چه سرسختی،تو این سرما،برای عشق یه قصر تازه می سازم

یه قصر پاک،یه قصر امن و بی وحشت،برای تو که یه گلبرگ زودرنجی

یه قصر گرم و راحت. زیر پوست مرگ،برای تو که با ارزش ترین گنجی

نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار تن یخبسته ی پروازو می بوسم

بیا گرم کن من و با سرخی رگهات،من اون رگهای پر آوازو می بوسم

تو را می بوسم ای پاکیزه ی عریان،تو را پاکیزه مثل مخمل قرآن

طلوع کن من حرارت از تو می گیرم

ظهور کن من شهامت از تو می گیرم

بیا هیچکس مثل من و تو عاشق نیست،مثل ما عاشق و همسایه و همدرد

بیا از شیشه ی سخت و بلند عشق،مثل ارایه ی نور رد بشیم با هم

نگاه کن من چه شبنم وار،چه شبنم وار به استقبال دستای خزون میرم

هراسم نیست از این سرمای ویرانگر،برای تو من عاشقانه می میرم

عاشقا آی عاشقا

عاشقا آی عاشقا:عشق من رنگ خزونه

تب من رنگ شقایق توی دشت بی نشونه

هستی رو یکسره باختم

سوختن و موندن و ساختن

اول عاشقی اینه،آخر عاشقی اونه

عاشقا آی عاشقا:اون می گفت برام می میره

اونکه می گفت از محبت، تا منو از من بگیره

دیگه تو نگاه گرمش واسه من حرفی نمونده

بارون محبتی نیست،دیگه قلبش یه کویره

روزی روزگاری داشتیم،شوق انتظاری داشتیم

توی شهر عاشقی ها،پاییزو بهاری داشتیم

تو دیار بیکسی ها گل آرزو می کاشتیم

واسه ی یه لحظه دیدن دل بی قراری داشتیم

آشیونه رو بهم زد،دست بی رحمه زمونه

من یه سرگردونه عاشق اون نمی خواد که بمونه

توی چشماش نمی خونم قصه های آشنایی

من هنوز باور ندارم این دوتا چشما همونه

عاشقا آی عاشقاااااااااااا

تو میدونی؟

می دونی دل اسیره،اسیره تا بمیره؟

می دونی بدون تو،دلم آروم نگیره؟

می دونی دلتنگ تو،نموده آهنگ تو

ولی بیهوده جوید،بسی بیهوده گوید

به من بگو بی وفا حالا یار که هینی؟

خزان عمرم رسید،نو بهار که هستی؟

می خوام برم دور دورا،دلم آروم نداره

دست دل تو داره روزامو می شماره

 

آغوشی باش

دستم را بگیر،دستم را تو بگیر

التماس دستم را بپذیر

در مانی باش،پیش از آنکه بمیرم

آوازی باش پرواز اگر نهی

همدردی باش ،همراز اگر نهی

آغازی باش تا پایان نپذیرم

گلدانی باش ،گلزار اگر نهی

دلبندی باش،دلدار اگر نهی

سبزینه باش با فصل بدو پیرم

از بوی تو،چون پیراهن تو

آغشته شد ،جانم با تن تو

آغوشی باش تا بوی تو بگیرم

لبخندی باش،در روزو شب من

درهم شکسته از گریه لب من

در مانی باش بر این تشنه، کویرم

آهنگی باش در ای خانه بپیچ

پژواکی باش از بگذشته که هیچ

آهنگی نیست در نای که اسیرم

آوازی باش پرواز اگر نهی

هم دردی باش همراز اگر نهی

+ نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:2 |

ساعت ۷ صبح شده....تند تند صبحانمو

 می خورمو خودم و آماده ی رفتن می کنم.

....چند بار نگاهی به وسایل داخل ساکم میندازم

 که مبادا چیزی و جا بزارم..البته میدونسم همه

 چیز سر جاش هست اما...!!!(شاید یه عادت

 همیشگیه)

مثل همیشه زودتر از اون ساعتی که باید...آماده

 شدم....بابا تو حیاط داره قدم میزنه...اسم خدارو

 گفتم و پای راستمو گذاشتم بیرون....دیگه عقربه

 ی بزرگ روی ساعت ۸پا فشاری میکردو در گوشم

 بی صدا فریاد میزد :خانوم خانوماااااا چه عجب زیاد

 زود حاضر نشدی...!!!

بابا منو جلوی درب باشگاه (نام آوران)پیاده

 کرد..لحظه ی آخر به شوخی گفت:دختر...نری

 دست و پا شکسته برگردیاااااااا....لبخند کوچو

لویی تحویلش دادم و گفتم خدا حافظ بابا....

هنوز چندنفری بیشتر از بچه ها نیومده بودن که

 اونا هم مشغول مرتب کردن تاتمی ها و صندلی

 های داورا بودن...منم کمی تا قسمتی کمکشون

 کردم....کم کم بچه ها جفت جفت ی

ا گروهی .شادو خندون وارد سالن میشدن.مثل

 همیشه بارویی باز احوال پرسی کردم ...تو ی

 چهره ی

 خندونشون...اما میشد توی ته تهای نگاهشون پی به دلهره هاشون بردو اونو حس کرد....

با اومدن داورا و شلوغ شدن سالن..یه چیزی توی

 قلبم اومده بود که باعث تپیدن تند قلبم میشد و

 این منو آزار میداد...(شاید یه ترس کودکانه)...

خسته و کوفته...وای دستم ...وای پام....پس

 کی میرسیم خونه....دارم میمیرم....ساعت

۳ بعد از ظهره...چرا این مسیر مثل همیشه

 نیست؟تمومی نداره...جاده جون خواهش میکنم

 زود تموم شو ....مگه نمیبینی خسته

 هستم؟ببین ساکم چه سنگینه ..شونه هام درد

 گرفت..می خواستم ماشین بگیرم اما به اسرار دو

 تا از دوستام پیاده راهی شدیم..چه جونی دارن

 اینا..ماشالله...خدا بده برکت....

توی دستم دوتا کاغذ لول شده هست...یکی

 حکم قهرمانی انتخابی استان..تو قسمت کومیته

(مبارزه)..البته مقام اول نه..دوم....یکی هم حکم

 قهرمانی انتخابی استان..تو قسمت کاتا(حرکات

 نمایشی)هست اینم مقام دوم..چه تفاهمی دارم

 با خودم.....

توی دلم صدهزار مرتبه خدارو شکر میکنم...خدا

 چونم خداجونی ممنونم که مثل هر روز مثل

 همیشه تنهام نذاشتی و پا به پام اومدی..هم توی

 نقاشی هم ورزش....خدای من خیلی دوست

 دارم..........

اردیبهشت ماه اگه خدا بخواد از طرف باشگاه میریم

 کرمانشاه....

کاراته...سبک:شیتوریو شیتوکای.....

گریه رو به خنده بفروش

که خراب خنده هاتم

هنوزم مثل قدیما

من هوادار چشاتم

چشم چشم دو ابرو،نگاه من به هر سو

پس چرا نیستی پیشم؟نگاه خیس تو کو؟

گوش گوش دوتا گوش،دو دست باز ،یه آغوش

بیا بگیر قلبمو،یادم تورا فراموش

چوب چوب یه گردن،جایی نری تو بی من

دق می کنم می میرم،اگه دور بشی از من

دست دست دوتا پا،یاد تو مونده اینجا

یادت میاد که گفتی:بی تو نمیرم هیجا؟

من؟من؟یه عاشق

همون مجنون سابق

من و دل از دل و جان هردو خریدار تو ایم

دل ندارد به خدا ،هرکه خریدار تو نیست

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاده مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

برای دیدنت.چشمم میکنه گدایی

به خدا که این گدایی ندهم به پادشاهی

عابر شهر چشاتم

دل من اهل ریا نیست

اونی که مثل تو باشه

حتی توی غصه ها نیست

زندگی با همه ی وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به غضا دادن و افسردن نیست

اضطراب و هوس دیدن و نا دیدن نیست

زندگی جنبش جاری شدن است

از تماشا که آغاز خیانت

تا بدانجا که خدا می داند

آن کبوتر که لبه بام شما پر زدو رفت

دل من بود که آمد به شما سر زدو رفت

امروز اسیر درب میخانه تویی تو

فریادرس این دل دیوانه تویی تو

مرغ دل من که با کسی رام نگردید

آرام تویی،دام توییی،دانه تویی تو

  غصه ی عشق من و تو به قشنگیه خیاله

     من و تو ماهی و آبیم ،که جدایمون محاله

     جان اسیر دل،دل اسیر دوست

    دوست چه میداند،دل اسیر اوست؟

+ نوشته شده توسط مهناز در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 4:37 |

سلام دوستای گلم

قبل از عید یه نقاشی کشیدم...توی هر مرحله ای یه عکس ازش گرفتم....خوشحال میشم نظرتونو در بارش بدونم.....البته با گوشی عکسا کیفیت بالا در نمیان ...به بزرگیه خودتون ببخشید

این کارم تلفیق دو ابزار رنگامیزی هست( مدادرنگی و اکرولیک)

همه نقاشی شدیم با دستای تو مهربون

دوتارو با هم کشیدی.......یکی یو بی همزبون

+ نوشته شده توسط مهناز در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 4:45 |

 

سلام من به تو یار قدیمی

منم همون هوادار قدیمی

هنوز همون خراباتی و مستم

ولی بی تو صبوی می شکستم

همه تشنه لبیم ،ساقی کجایی؟

گرفتار شبیم ،ساقی کجایی؟

اگه صبو شکست،عمر تو باقی

که اعتبار می، تویی تو ساقی

اگه میکده امروز شده خونه تضویر

تو مهراب دل ما،تویی تو مرشدو پیر

یه روزی گله کردم ،من از عالم مستی

تو هم به دل گرفتی،دل مارو شکستی

من از مستی نوشتم،ولی قلب تو رنجید

تو قهر کردی و قهرت،مصیبت شد و بارید

پشیمونم و خستم اگه عهدی شکستم

آخه مست تو هستم،اگه مجرم و مستم

همه به جرمم مستي ،سر دار ملامت

می میریمو می خونیم،سر ساقی سلامت

میگن مستی گناه ،به انگشت ملامت

باید مستارو حد زد،به شلاق ندامت

صبوی ما شکسته ،در میکده بسته

امید همه ی ما،به حمت تو بسته

به حمت تو سافی،تو که گره گشایی

تو که صوت بقایی،همیشه خوب مایی

همه به جرم مستی ،سر دار ملامت

می میریمو می خونیم،سر ساقی سلامت

+ نوشته شده توسط مهناز در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 17:11 |

سلام دوستان عزیز و مهربون....عید و بهارو این همه

 قشنگی نوش جونتون......سیر بخورید....دیگه گیر نمیاد

 مثل این لحظه های ناب....این رو هم بگم که من

 عاشق تاریخ ۳/۱/۱۳۶۷ هستم...آخه توی این روز  یه

 نی نی ناز و کوچولو مثل خودم پا تو ی این دنیای بزرگ

 گذاشته....تولد همه ی دوستان چه توی این ماه چه

 توی ماه های آینده رو پیشا پیش تبریک میگم....عی

د همتون مبارک....مثل زیبایی عید زیبا باشید.....دلای

 مهربون همتون شاد.....بهترین آرزو هارو به شما عیدی

 میدم...راستی سال آینده سعی کنید بیشتر پیشم بیایداااااا...

میلاد من

برای روز میلاد تن من،نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

 

به رسم عادت دیرینه حتی،برایم جام سر مستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو،به فکر هدیه ای ارزنده هستی

 

مرا با خود ببر تا اوج خواستن،بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان،تویی آغاز روز بودن من

 

نذار پایان این احساس شیرین،بشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلای سرخ و آبی،برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزش های ایثار محبت،به پایم اشک خوشحالی بباری

 

بذار از داغ دستای تنهات،بگیره حرم گرمایی بستر من

 

بذار با تو بسوزه جسم خستم،ببینی آتش و خاکستر من

 

تو ای تنها دلیل زنده بودن،بکش دست نوازش بر سر من

 

به تن کن پیرهنی رنگ محبت،اگه خواستی بیایی دیدن من

 

+ نوشته شده توسط مهناز در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 17:45 |

همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش

 

همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش

 

در آوار همه آینه ها تکرار من باش

 

همین امشب کلید قفل این زندون تن باش

 

رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت

 

بپاش رنگ طراوت

 

ای جان جانان،ای دردو درمان ،ای سخت و آسان

 

آغاز و پایان

 

ببار ای ابرکم بر من بباران تازه تر شو

 

ببارو قطره قطره نم نمک،آزاده تر شو

 

تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره

 

اگه پر میوه ای پر سایه ای،افتاده تر شو

 

امشب ببین که دست من عطر تورو کم میاره

 

امشب همین ترانه هم ،نفس نفس دوست داره

 

صدا صدا ،صدای من،به وسعت یکی شدن

 

بیا بیا شکن  شکن،بیا به جنگ تن به تن

 

همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش

 

همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش

 

آرزو ی تازه می خواهم

من برای زنده بودن آرزو ی تازه می خواهم

 

خالی ام از عشق وخاموشم،هایو هوی تازه می خواهم

 

خانه ام گلخانه ی یاس است،رنگ و بوی تازه می خواهم

 

ای خدا ای خدا،بی آرزو موندم،آرزوی تازه می خواهم

 

عشق تازه،حرف تازه،قصه ی تازه کجاست؟

 

راه دور خانه ی تو ،در کجای قصه هست؟

 

تا کجا باید سفر کرد؟تا کجا باید دوید؟

 

از کجا باید گذر کرد،تا به شهر تو رسید؟

 

ای خدا ای خدا بی آرزو موندم.آرزوی تازه می خواهم

+ نوشته شده توسط مهناز در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 20:41 |